ولی خوب بالاخره تمام شد
به خودم
نه آنکه آینه نشانم میداد
به خود خودم!
و به خود خودم گفتم خودت باش!
ماندم تا بسوزم
ولی کاش بتوانم که نباشم
عطر نرگس ها مشامم را مینوازد
و من دلم گرفته
دلتنگم دلتنگ دلتنگ....
همانگونه که امروز نبودم
میروم بی آنکه نشانی از خود بجاگذارم.
تنها آهی که گذشت
و قطره اشکی که گونه هایم را نوردید
دیگر حرفی باقی نمانده
تنها دلتنگم و دلتنگی هایم را مینوازم
نمیگویم خداخافظ
نمیگویم برای همیشه خداحافظ
من امید دارم و هنوز امیدوارم
هنوز هم به آینده امیدوارم
شاید...
و ما انقدر خودمان را درگیر این زندگی کرده ایم و انقدر گرفتاری و مشکل داریم که به اندر میان موهایمان شپشها لانه کرده اند چه برسد که به اینجا برسیم و اندکی به خاک گیری اینجا بپردازیم.
خوب دیگه این چند خطم نوشتم واسه گل روی دوستانی که امدند و دیدند خبری نیست
همه ببخشید.
آنگاه که تداوم نگاهت راه را از درون قلبم میگشاید
نگاه کن . به من . به من نگاه کن که چگونه
شرم را در سرخی گونه هایم به تصویر میکشم و لبانم پر التهابم را در گرمای لبانت گم میکنم
بوسه هایم را بر تنت مینشانم و در کشاکش خواهشهای تنم در تو گم میشوم
گیسوانم نمناکم در خم انگشتانت به رقص در میآیند
در تو محو میشوم گم میشوم تا با تو یکی شوم
گرمای تنت را به آغوش میکشم و من دیگر تنها خودم نیستم...