تبليغاتX
افکار من

افکار من

خیلی عجیبه برام. همه نظرایی که دوستام برام نوشته بودن ناپدید شده. نمیدونم چرا. حس کسی رو دارم که بعد از چند سال برگشته به جایی که قبلا بوده. همه چیز برام آشناست. ولی احساس عجیبی دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 18:23  توسط فیروزه  | 

و بالاخره این چهارسال تمام شد انگار همین دیروز بود که واسه اولین بار اومدم اینجا

ولی خوب بالاخره تمام شد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 8:58  توسط فیروزه  | 

این مطلب به جهت یاداوری روز ولادت عزیز ترین دنیا میباشد و بنا به درخواست قلب اینجانب نوشته میشود و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد!
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 10:59  توسط فیروزه  | 

به خود نگریستم

به خودم

نه آنکه آینه نشانم میداد

به خود خودم!

و به خود خودم گفتم خودت باش!

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 10:17  توسط فیروزه  | 

ماندم

ماندم تا بسوزم

ولی کاش بتوانم که نباشم

عطر نرگس ها مشامم را مینوازد

و  من دلم گرفته

دلتنگم دلتنگ دلتنگ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 9:59  توسط فیروزه  | 

فردا نیستم

همانگونه که امروز نبودم

میروم بی آنکه نشانی از خود بجاگذارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 15:34  توسط فیروزه  | 

دیگر حرفی باقی نمانده

تنها آهی که گذشت

و قطره اشکی که گونه هایم را نوردید

دیگر حرفی باقی نمانده

تنها دلتنگم و دلتنگی هایم را مینوازم

نمیگویم خداخافظ

نمیگویم برای همیشه خداحافظ

من امید دارم و هنوز امیدوارم

هنوز هم به آینده امیدوارم

شاید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 16:4  توسط فیروزه  | 

مرا عهیدست با جانان که تا جان در بدن دارم...

و ما انقدر خودمان را درگیر این زندگی کرده ایم و انقدر گرفتاری و مشکل داریم که به اندر میان موهایمان شپشها لانه کرده اند چه برسد که به اینجا برسیم و اندکی به خاک گیری اینجا بپردازیم.

خوب دیگه این چند خطم نوشتم واسه گل روی دوستانی که امدند و دیدند خبری نیست

همه ببخشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 13:35  توسط فیروزه  | 

برام مهم نیست که کسی نوشته هامو میخ.نه یا نه من فقط برای دل خودم مینویسم....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 10:33  توسط فیروزه  | 

به دیدن نگاه های آسمانیت آمده ام

آنگاه که تداوم نگاهت راه را از درون قلبم میگشاید

نگاه کن . به من . به من نگاه کن که چگونه

شرم را در سرخی گونه هایم به تصویر میکشم و لبانم پر التهابم را در گرمای لبانت گم میکنم

بوسه هایم را بر تنت مینشانم و در کشاکش خواهشهای تنم در تو گم میشوم

گیسوانم نمناکم در خم انگشتانت به رقص در میآیند

در تو محو میشوم گم میشوم تا با تو یکی شوم

گرمای تنت را به آغوش میکشم و من دیگر تنها خودم نیستم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 10:33  توسط فیروزه  |