تبليغاتX
افکار من
 
ماندم

ماندم تا بسوزم

ولی کاش بتوانم که نباشم

عطر نرگس ها مشامم را مینوازد

و  من دلم گرفته

دلتنگم دلتنگ دلتنگ....

|+| نوشته شده توسط فیروزه در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386  |
 ...
فردا نیستم

همانگونه که امروز نبودم

میروم بی آنکه نشانی از خود بجاگذارم.

 

|+| نوشته شده توسط فیروزه در دوشنبه نوزدهم آذر 1386  |
 امید
دیگر حرفی باقی نمانده

تنها آهی که گذشت

و قطره اشکی که گونه هایم را نوردید

دیگر حرفی باقی نمانده

تنها دلتنگم و دلتنگی هایم را مینوازم

نمیگویم خداخافظ

نمیگویم برای همیشه خداحافظ

من امید دارم و هنوز امیدوارم

هنوز هم به آینده امیدوارم

شاید...

 

|+| نوشته شده توسط فیروزه در سه شنبه سیزدهم آذر 1386  |
 سک سک
مرا عهیدست با جانان که تا جان در بدن دارم...

و ما انقدر خودمان را درگیر این زندگی کرده ایم و انقدر گرفتاری و مشکل داریم که به اندر میان موهایمان شپشها لانه کرده اند چه برسد که به اینجا برسیم و اندکی به خاک گیری اینجا بپردازیم.

خوب دیگه این چند خطم نوشتم واسه گل روی دوستانی که امدند و دیدند خبری نیست

همه ببخشید.

|+| نوشته شده توسط فیروزه در یکشنبه یازدهم آذر 1386  |
 
 
بالا