به دیدن نگاه های آسمانیت آمده ام
آنگاه که تداوم نگاهت راه را از درون قلبم میگشاید
نگاه کن . به من . به من نگاه کن که چگونه
شرم را در سرخی گونه هایم به تصویر میکشم و لبانم پر التهابم را در گرمای لبانت گم میکنم
بوسه هایم را بر تنت مینشانم و در کشاکش خواهشهای تنم در تو گم میشوم
گیسوانم نمناکم در خم انگشتانت به رقص در میآیند
در تو محو میشوم گم میشوم تا با تو یکی شوم
گرمای تنت را به آغوش میکشم و من دیگر تنها خودم نیستم...
|
+| نوشته شده توسط
فیروزه در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386
|